خرید بک لینک
مطلب کاش نیلوبلاگ صدای مرا میشنیدی که چه عاشقانه صدایت میکنم .کاش چشمهای مرا میدیدی که چه بچه گانه گریه میکنند.کاش میدیدی که دیدن تو برایم آرزو شده است ، عشق تو برایم رویا شده است.کاش بودی و میدیدی که چقدر عاشقم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرشان قربانی تاريخ: يکشنبه 23 آذر 1399 ساعت: 1:01

او قهرمان زندگی من است... حتی اگر هیچ مدالی بر گردنش نباشد، حتی اگر هیچکس از قهرمانیاش با خبر نشود... قهرمانی که هیچوقت خسته نشد... قهرمانی که باخت تا من برنده شوم.او قهرمان زندگی من است... قهرمانادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرشان قربانی تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 8:14

کاش می شد به سادگی یک سلام تمام نبودنت را از یاد ببرم و پاک کنم این همه دلتنگی را از لوح فرسوده ی دل کاش می توانستم با یک سلام ساده در آغاز این نامه ها خط کشم بر هر چه فاصله است از دستان من تا لمس بوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرشان قربانی تاريخ: سه شنبه 4 دی 1397 ساعت: 18:09

امشب یک سال از تورو نداشتن میگذره پدر از رفتنت بی خبر و حتی نمیتونم بیام کنار قبرت دلم بعضی وقتا برای بودنت تنگ میشه خیلی تنگ با اینک خانوادت در حقم بدی کردن زخم خوردم بی محلی دیدم و هنوزم دارم میبینم اما دلم برای تو تنگه و دلم میخادفقط یک بار بتونم بیام کنارت و بهت نشون بدم که چقد حال الانم آرومه و چ عشقی تو دلم داره رشد میکنه که ببینی مینا دلش قرص دلی شدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرشان قربانی تاريخ: پنجشنبه 27 ارديبهشت 1397 ساعت: 17:07

نمیدونم باید چی بگم بگم خواست خدا بگم انتخاب خودم بگم سرنوشت هرچی میشه اسمشو گذاشت اما شوخی بود ک دنیا سرم دراورد خوشحال نیستم ناراحتم نیستم یکم ناراحتیم سر اینکه چرا زودتر نگف و با زبون بی زبونی خواست بفهمونه ک منو.نمیخاد هرچند ک منو قبل از پدرش تو دلش کشته بود منم صبر کردم اما نخاست ک منو ببینه حتی حرفامو بشنوه ک چمه چمه ک داغونم ب قول خودش حتی دیدنمم دیگ خوشحالش نمیکنه نمیدونم این حسو از اول داادامه مطلب

برچسب: دنیا, نویسنده: آرشان قربانی تاريخ: دوشنبه 6 شهريور 1396 ساعت: 17:36

شبی ک هیچ وقت دوس ندارم ب صبح برسه

قلبی ک داره از جا کنده میشه

دلی ک اروم نداره

ذهنی ک پر از حرفه

زبونی ک پر از حرفه و

چشمی ک مدتهاس در تنهایی میباره

حال امشبه منه

کااااااش هیچ وقت صبحو نبینم

۲۵/اذر /۹۵ ساعت ۹:۰۳ -شب

+ نوشته شده توسط m!na در پنجشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۵ و ساعت 21:0 |

برچسب: نویسنده: آرشان قربانی تاريخ: دوشنبه 6 شهريور 1396 ساعت: 17:36

بالاخره رو دلم پا گذاشتم و ب مامانش زنگیدم ک دیگ نمیتونم ادامه بدم خیلی تلاش کردم اما من واقعا گمت کردم مهرداد و کوچکترین تلاشی نکردی حال دلم عجیبه اولین مردی ک وارد زندگیم شد کسی ک هیچی ازش نخاستم فقط گفتم ارامش حالا همونی ک بهم قول ارامش داد قول داد ک برام تکیه گاه باشه حتی نیس ک این روزارو ببینه من هیچی از مهرداد تو زندگی نخاستم ن پول ن خونه ن مدرک ن تجملات هیچی اما حق دلمم این نادیده گرفتن نبوادامه مطلب

برچسب: روزهای, نویسنده: آرشان قربانی تاريخ: دوشنبه 6 شهريور 1396 ساعت: 17:36

و هیچ وقت نفهمیدم ک چرا من همیشه باید حرف نزنم و تا کی این قلب باید طاقت بیاره و دلی ک همه حرفارو بشنوه و نگه داره از روز دوم مرگ پدر ک برای اولین بار ی سری ادمارو میدیدمو در گوشم میگفتن اگر اینجور ب خودت نرسی مهرداد ولت میکنهااااا و من تو دلم میگفتم اگر قراره بخاطر ظاهرم ولم کنه همین الان ول کنه و روی زخمی ک داشتم فقط نمک پاشیدن چراااا چون ک من فقط ارایش نمیکنم اخه مگ مراسم عزا نیس و انتظارات اینادامه مطلب

برچسب: سوخت, نویسنده: آرشان قربانی تاريخ: دوشنبه 6 شهريور 1396 ساعت: 17:36

امروز که مینویسم یک ماه گذشته مهرداد 11 مهر از خرم آباد برگشت و پدرش همون روز بر اثر فشار رفت کما خیلی حالم بد بود حال دلم افتضاح بود انگار مهرداد و گم کردم و چ حال بدی تا فهمیدم رفتم بیمارستان و ..... اما نمیتونستم ببینم جای خالیشو 5 شنبه قبلش بهم زنگ زده بود و انگار ی چیزایی از سردی ما فهمیده بود و بهم گفت مینا تو هیچ وقت نباید ناراحت باشی و غمگین من همیشه پشتتم چ پشتی شد 5 شنبه این حرفو زد و یک شنبه رفت تو کما و این ب نظرم بی انصافانه ترین قول دنیا بود ک پدر بهم داد روزها از پشت هم گذشتن و همه دعا ک پدر برگرده و فقط میرفتم بیمارستان اما نمیتونستم ببینمش دو سادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرشان قربانی تاريخ: شنبه 15 آبان 1395 ساعت: 21:46

برچسب: همه چیز قبل از بارداری,همه چیز قبل از ازدواج, نویسنده: آرشان قربانی تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 17:29

بعد از این داستان خانواده محترم داماد گفتن بریم ازمایش خون واااااااای ک چقد سخت ,سخت از نظر شرایط کاری الان شده اخرای خرداد و هر روز کارم سخت تر میشد تو این فاصله بار دوم تا ازمایش تنها پل ارتباطیمون تلفنای شبانه بود اخه مهرداد خیییلی از من دوره ب خاطر اجبار و شرایط کاری فعلا خرم اباد بود زنگ میزدو شروع میکرد تعریف کردن بعضی وقتا میفهمیدم چ حرصی میخوره ک همش اون حرف میزنه و من گوش میدم چون من اصلا عادت ب تعریف ندارم اما خوب بیچاره هیچی نمیگف پدر عزیزش رفت و وقت ازمایش گرف ۳۰خرداد تاریخش قشنگ یادمه چون میترسیدم چ استرسی منو گرفته بود, از شرکت فقط ی نصف رادامه مطلب

برچسب: یه روزی ازینجا میرم, نویسنده: آرشان قربانی تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 17:29

امروز ۵مهر و بازم دیشب بد خوابیدم و ... شبای سختی رو میگذرونم از نظرروحی بدجور بهم ریختم و فعلا کاری از دستم بر نمیاد جز صبر تا اینک ببینم اخر هفته برمیگردی و دیدنت ارومم کنه وگرنه کل هستی هم جمع شن ارومم نمیکنن جز تو خوووووب داریم میرسیم ب جای حساس قضیه روزا داره میگذره و مامان اینا ب فکر مراسم بله برون عید فطر تنها کار مفیدی ک تونستم انجام بدم خرید دفتر بله برون بود اونم سه بار خیابون بهارستانو گشتم تا اخر خریدم بقیه کاراهم ک ب لطف عکس فرستادن برام حل میشد اونا میرفتن خرید و من از روی عکس نظر میدادم اینم بگم ک عروس هنوز لباس نمیدونه چی بپوشه و داستان هادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرشان قربانی تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 17:29

امروز ک مینویسم ۸مهر یکم حالم بهتره اما هم چنان دلتنگتم و هیچ چیز خوشحالم نمیکنه ۱۴ تیر بود و من هنوز هیچ کاری نکردم دیگ مژده ب زبون اومد ک به رضایی گف تو رو خدا بذار مینا بره ۳روز دیگ بله برونشه این حتی لباسم نخریده یکم مسقره بازی دراوردیم و دوباره مشغول کار شدیم موقع ناهار رضایی گف تو برو تا شنبه ک کارات تموم شد برگرد فقط نگاش کردم از تعجب این چن روز عید فطر بود و تعطیل اما واسه ی حسابدار تیرماه تعطیلی معنی نداره , اومدم خونه و با ثریا کل لباسامو ریختم بهم و یهو لباسی ک مامان از کربلا اورده بود دیدیم و بعد از پوشیدن همه تایید کردن ک خوبه و ی ارامشی خونهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرشان قربانی تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 17:29

صفحه بندی