یک روز خیلی سخت

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
هر روز ک میگذره انگار بیشتر دوسش دارم چشمای شیطونش موهای فرش هیچ وقت فکر نمیکردم چیزای ب این سادگی برام ی روز دوس داشتنی تر از همه چی شه مینا چت شده هاااان جا داره یادی کنم از شادمهر ک میگ: چ اسون دل ب تو بستم منی ک سخت میگیرم 

هیچی دیگ اقا ۳۰خرداد شد و.انگار میخاستن منو بکشن ی همچین حسی دارم وقتایی ک میخام برم ازمایش خون صب مهرداد و پدر و مادرش و من و مامان راهی ازمایشگاه شدیم دیگ پیش مهرداد ب زبون اومدم ک من میترسم و نمیدونم چقد تو دلش بهم خندید خخخخخخخ ما مسن ترین زوج بودیم اون روز همه دهه ۷۰یا اومده بودن , خلاصه اقا اسم مارو صدا کردند و انگار ک گفتن برو بمیر خخخخخ ی همچین حسی,, اونجا فهمیدم ک هههههههه پسر ازمایش خون داره و نمونه و دختر فقط نمونه داشتم بال در میاوردم فک کنم چشمام برق زد هیچی اقا, ب چ مکافاتی رفتیم نمونه دادیم و از مهردادم خون گرفتن دلم 

ضعف میرف واس خونی ک ازش میگرفتن تا اومدیم ارامشو بچشیم گفتن دختر اگر بالای ۲۱سال باشه بره واکسن کزاز بزنه بللللله بفرما وااای وااای واااای باید بری واکسن بزنی اینو از زبون مهرداد شنیدم , ماااااااامان نمیخااااام ..... هیچی دیگ رفتیم واکسن زدیم و مهرداد اومده بود پشت در تا بخاد در بسته شه از لای در نیمه باز میدیدمش و نمیدونی ک چقد قلبم اروم میشد , 

چ دردی داره دستم خدا میدونه کلاسمونم رفتیم و اومدیم و من با اون دست درد رفتم شرکت و سه روز از درد جون کندم و ی روز اولشم تب کردم جواب مثبت ازمایشم همون روز گرفتیم و انگار ی مرحله از بهم رسیدنمون کم شد

نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 17:29
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها