روز تصمیم گیری برای ما دوتا

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
امروز ک دارم مینویسم ۴مهره و حال قلبم اصلا خوب نیس حال قلبم خوب نیس چون تو داری ۹روز ب دور ازمن تو شهر غربت درد میکشی اما مینویسم چون حرف زدن از توهم ارومم میکنه چند روز بعد از ازمایش قرار شد ک خانواده ها باهم حرف بزنن جالب ک ن من هستم ن مهردادم ,اوایل تیر ماه و ماه رمضونه 

تیر ماه شده و یا ب قول حسابدارا دق ماه و چ استرسی جون منو گرفته اما باید اعتراف کنم نسبت ب پارسال درجه استرسم بسی پایین تره اونم فقط ب خاطر دل گرمیم ب مهرداد ک حرفاش انگار ابه ک میریزه رو اتیش دلم , تو همین گیر و داد کار کردن انگار یادم رفته بود ک خونمون چ خبره گوشیم زنگ خورد و شماره پدر مهرداد افتاد بنده دلم پاره شد جواب دادم صداش همیشه پر از ارامشه و دوست داشتنی گف سلام بابا, خسته نباشی انگار ی کوه ازم برداشتن انرژیم رف بالا بعد گف بابا , ما اینجا صلوات فرستادیم توام بفرست واااای نمیتونسم بفهمم این حرف خوبه یا .... دستمو گذاشتم رو قلبم انگار داشت میومد بیرون و تو دلم صلوات فرستادم برگشتم یهو بچها گفتن چی شد مثه علامت سوال گفتم صلوات فرستادن!!!!! قیافمو ک دیدن ترکیدن از خنده و دست زدن هیچی دیگ تا شب شدم بساط خنده, بعدشم مامان زنگید و گف مراسم باشه تولد امام حسن ... هااااان چی ؟؟؟؟وسط ماه رمضون جشن بله برون ملت کی بیان کی برن شروع کردم غر غر کردن و بعد تصمیم ب این شد ک مراسم بشه عید فطر۹۵ 

جالب تر چی بود مهرداد زنگ زده بود ب من ک از خودمون چ خبر ؟؟طفلی اونجا بی خبر مونده بود 

نویسنده : بازدید : 8 تاريخ : پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 17:29
برچسب‌ها :
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها