ما شدنمون مبارک

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
ساعت ده دقیقه به ۹ صبح, ۱۷ تیر 

گوشیم زنگ زد و دیدم شماره مهرداد گف ک راه افتادن عععععععععع مینا بترکی چقد میخابی(خودم تو دلم ) ساعت ۹:۳۰ قرار بریم محضر برای محرمیت 

اقا مث جت پاشدم و لباس پوشیدم مامان و بابام ک اماده بودن خخخخخخخ ینی هرچی صدام کرده بودن باز خوابم رفته بود سریع اماده شدم ۹:۱۰ مهرداد اینا زنگ و زدن ک بریم اماااااا خاله هنوز نیمده بود و عجیب نیس چون تخصصش دق دادن , 

پدر و مادر و خواهر مهرداد , پدر مادر و خاله من , قرار شد بریم محضر 

تو حیاط واستادیم تا خاله برسه زیر چشمی نگاه مهرداد کردم زیبا شده بود قرار بود تا چن دقیقه دیگ برای همیشه مال من شه مال خود خوده خودم روانیه ریز خندیدناشم 

خاله اومد قرار شد منو مهرداد و بابا , با ماشین خاله بریم و بقیه هم با پدر مهرداد بیان 

ی راه ۵دقیقه ای تا محضر برام ۵سال گذشت و تمام انرژیم ب لطف حضور خاله گرفته شد و این اولین غم بزرگ زندگیم بود , خخخخخخخ رسیدیم محضر حاجی هنوز نیمده بود منتظر شدیم تا حاجی برسه بعد از گرفتن مدارک و گرفتن امضا خطبه رو خوند و ما شدنمون شروع شد و بماند ک اگر قبلش توسط خانم متخصص حالم گرفته نمیشد خوشحالیمو با کل دنیا عوض نمیکردم اما غم تو چشمامه فقط مغزم اجازه میداد ک اشکم نیاد 

از محضر اومدیم خونه و اماده شدیم برای شب , هرکس داره ی کاری میکنه و خلاصه کسی کم نذاشت اما من خوابیدم وقتایی ک خیلی عصبی میشم بی دلیل خوابم میره و ۱۲بلند شدم و رفتم دوش بگیرم و تو حمام بغضم ترکید و بهترین بهونه برای چشمای قرمزم شامپو رفتن توی چشم بود اماده شدم و با ثریا رفتم ارایشگاه از سر درد داشتم جون میدادم و هر چی قرص خوردم فایده نداشت, کارم ک تموم شد ثریا اومد دنبالم و رفتم خونه اونا از ارایشم خوشم نیمد و همون موقع شستم و ب سبک خودم ارایش کردم قرار شده بود من دیرتر برم خونه ک همه مهمونا اومده باشن شامم خوردم ک تو این شرایط اشتهام باز شده بود بعد راه افتادیم بریم خونه و طبقه پایین لباسامو پوشیدمو منتظر شدم بیان دنبالم و این چن دقیقه مگ گذشت کلا از انتظار نفرت دارم خلاصه اومدن ینی مهناز جون اومد و ثریا ک منو ببرن بالا بله عروس قصه ها تشریف اورد و همه بلند شدن و دست زدن و معرفی شدن ب من, رفتم کنار مهرداد نشستم و پدرش, و بقیه داستان ...خوندن توافق دو خانواده و بریدن و کیک و نشون دادن خرید و عکس انداختن واوووووه ازین داستانا و زمانش بود ک مهرداد انگشتر دستم کنه و اولین بار بود چن لحظه دستمو گرفت و چ حس جالبی تجربه کردم 

بعدشم ک اقایون رفتن حیاط و بزن و برقصو منو مهرداد اولین رقص زندگیمونو با اهنگ عروس شهر افسانه ها شروع کردیم من عاشق این اهنگم و مهرداد سختش بود انگار پاش درد میکرد اما کم نذاشت و پا ب پام اومد و نزدیک ساعت ۱۲ همه چی تموم شد و باز نشستم ی دل سیر شام خوردن و تا ساعت یک موهامو باز کردن و بعدشم تا نزدیک ۳ظرف شستیم و بعدم نفهمیدم کی صبح شد 

ما شدنمون مبارک 

نویسنده : بازدید : 12 تاريخ : پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 17:29
برچسب‌ها :
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها