مهرمینا

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
نمیدونم باید چی بگم بگم خواست خدا بگم انتخاب خودم بگم سرنوشت هرچی میشه اسمشو گذاشت اما شوخی بود ک دنیا سرم دراورد خوشحال نیستم ناراحتم نیستم یکم ناراحتیم سر اینکه چرا زودتر نگف و با زبون بی زبونی خواست بفهمونه ک منو.نمیخاد هرچند ک منو قبل از پدرش تو دلش کشته بود منم صبر کردم اما نخاست ک منو ببینه حتی حرفامو بشنوه ک چمه چمه ک داغونم ب قول خودش حتی دیدنمم دیگ خوشحالش نمیکنه نمیدونم این حسو از اول دا
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : دوشنبه 6 شهريور 1396 ساعت: 17:36
برچسب‌ها : دنیا,
شبی ک هیچ وقت دوس ندارم ب صبح برسه 

قلبی ک داره از جا کنده میشه 

دلی ک اروم نداره 

ذهنی ک پر از حرفه 

زبونی ک پر از حرفه و 

چشمی ک مدتهاس در تنهایی میباره 

حال امشبه منه 

کااااااش هیچ وقت صبحو نبینم 

۲۵/اذر /۹۵ ساعت ۹:۰۳ -شب

+ نوشته شده توسط m!na در پنجشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۵ و ساعت 21:0 |
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : دوشنبه 6 شهريور 1396 ساعت: 17:36
برچسب‌ها :
بالاخره رو دلم پا گذاشتم و ب مامانش زنگیدم ک دیگ نمیتونم ادامه بدم خیلی تلاش کردم اما من واقعا گمت کردم مهرداد و کوچکترین تلاشی نکردی حال دلم عجیبه اولین مردی ک وارد زندگیم شد کسی ک هیچی ازش نخاستم فقط گفتم ارامش حالا همونی ک بهم قول ارامش داد قول داد ک برام تکیه گاه باشه حتی نیس ک این روزارو ببینه من هیچی از مهرداد تو زندگی نخاستم ن پول ن خونه ن مدرک ن تجملات هیچی اما حق دلمم این نادیده گرفتن نبو
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : دوشنبه 6 شهريور 1396 ساعت: 17:36
برچسب‌ها : روزهای,
و هیچ وقت نفهمیدم ک چرا من همیشه باید حرف نزنم و تا کی این قلب باید طاقت بیاره و دلی ک همه حرفارو بشنوه و نگه داره از روز دوم مرگ پدر ک برای اولین بار ی سری ادمارو میدیدمو در گوشم میگفتن اگر اینجور ب خودت نرسی مهرداد ولت میکنهااااا و من تو دلم میگفتم اگر قراره بخاطر ظاهرم ولم کنه همین الان ول کنه و روی زخمی ک داشتم فقط نمک پاشیدن چراااا چون ک من فقط ارایش نمیکنم اخه مگ مراسم عزا نیس و انتظارات این
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : دوشنبه 6 شهريور 1396 ساعت: 17:36
برچسب‌ها : سوخت,
امروز که مینویسم یک ماه گذشته مهرداد 11 مهر از خرم آباد برگشت و پدرش همون روز بر اثر فشار رفت کما خیلی حالم بد بود حال دلم افتضاح بود انگار مهرداد و گم کردم و چ حال بدی تا فهمیدم رفتم بیمارستان و ..... اما نمیتونستم ببینم جای خالیشو 5 شنبه قبلش بهم زنگ زده بود و انگار ی چیزایی از سردی ما فهمیده بود و بهم گفت مینا تو هیچ وقت نباید ناراحت باشی و غمگین من همیشه پشتتم چ پشتی شد 5 شنبه این حرفو زد و یک شنبه رفت تو کما و این ب نظرم بی انصافانه ترین قول دنیا بود ک پدر بهم داد روزها از پشت هم گذشتن  و همه دعا ک پدر برگرده و فقط میرفتم بیمارستان اما نمیتونستم ببینمش دو س
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : شنبه 15 آبان 1395 ساعت: 21:46
برچسب‌ها :
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 17:29
اولین روز  اولین روز ک قرار شد مهرداد بیاد خواستگاریم واااای ک چ شرایطی بود اخرای اردیبهشت بود گفتم شرایط اخه اون موقع از سال من خیلی درگیر کار بودم دست تنها مرخصی رفتن انگار ی کار حرام بود بگذریم طبق سوابق گذشته شروع کردیم ب اماده کردن همه چیز تا بالاخره زنگ و زدن , اولین بار بود ک انگار تو این مجلسای کاملا مسقره استرس نداشتم خلاصه خانواده خواستگار تشریف اوردند ب نظرم پسر بامزه ای اومد بر خلاف دفعات قبل ک سر تا پای اقای خواستگارو بر انداز میکردم انگار کور مادر زاد شدم پدر و مادر مهربونش نظرمو جلب کردند مراسم پذیرایی و چایی برون هم تموم شد انگار حرف ش
نویسنده : بازدید : 8 تاريخ : پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 17:29
بعد از اکی دادن اولیه قرار شد ک بازم بیاند خونه ما ههههه چ جالب ب این موقع همیشه میگفتم ما بریم ی دور بزنیم برمیگردیم و مهرداد من برگشت , برخلاف بار اول این بار استرس گرفتم بماند ک حالا چقد کوزت میشدم وقتی ی مهمون اوه اوه اونم از دیار خواستگار میخاست بیاد تو این فاصله ک رفته بودند دور بزنن چقد ازین شیرین کاریای اقای پسر برام گفتن اخه اقای پسر ی نسبت فامیلی دور با ما داشت هیچی دیگ دوباره قرار شد ما بریم حرف زدن, اما همش ب خنده گذشت و شیطنت حرفای من و مهردادم این بار ک دیدمش دلم میخاست دست بندازم تو موهای فر ژل زدش و خرابش کنم واااای خدا میدونه ک عاشق این حر
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 17:29
برچسب‌ها : اولین روز دیدار,
بعد از این داستان خانواده محترم داماد گفتن بریم ازمایش خون واااااااای ک چقد سخت ,سخت از نظر شرایط کاری الان شده اخرای خرداد و هر روز کارم سخت تر میشد تو این فاصله بار دوم تا ازمایش تنها پل ارتباطیمون تلفنای شبانه بود اخه مهرداد خیییلی از من دوره ب خاطر اجبار و شرایط کاری فعلا خرم اباد بود زنگ میزدو شروع میکرد تعریف کردن بعضی وقتا میفهمیدم چ حرصی میخوره ک همش اون حرف میزنه و من گوش میدم چون من اصلا عادت ب تعریف ندارم اما خوب بیچاره هیچی نمیگف پدر عزیزش رفت و وقت ازمایش گرف ۳۰خرداد تاریخش قشنگ یادمه چون میترسیدم چ استرسی منو گرفته بود, از شرکت فقط ی نصف ر
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 17:29
هر روز ک میگذره انگار بیشتر دوسش دارم چشمای شیطونش موهای فرش هیچ وقت فکر نمیکردم چیزای ب این سادگی برام ی روز دوس داشتنی تر از همه چی شه مینا چت شده هاااان جا داره یادی کنم از شادمهر ک میگ: چ اسون دل ب تو بستم منی ک سخت میگیرم  هیچی دیگ اقا ۳۰خرداد شد و.انگار میخاستن منو بکشن ی همچین حسی دارم وقتایی ک میخام برم ازمایش خون صب مهرداد و پدر و مادرش و من و مامان راهی ازمایشگاه شدیم دیگ پیش مهرداد ب زبون اومدم ک من میترسم و نمیدونم چقد تو دلش بهم خندید خخخخخخخ ما مسن ترین زوج بودیم اون روز همه دهه ۷۰یا اومده بودن , خلاصه اقا اسم مارو صدا کردند و انگار ک گفتن بر
نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 17:29
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها